سلطه صهیونیسم بر فلسطین، روند

از دانشنامه صهیونیسم و اسرائیل


الف ـ تلاش سیاسی سازمان یافته:

در زمانی که استعمار انگلیس، نخستین نقشه های خود را درباره فلسطین تبلور می بخشید و به دنبال ابزاری برای تحقق آن بود، صهیونیسم یا صهیونگرایی به منصه ظهور پیوست و در راه اهداف سیاسی خویش، گامهایی برداشت. از "موسی هس" گرفته تا "لئوپنسکر" و "تئودورهرتزل" و "حیم وایزمن".

1 ـ صهیونیسم از همان آغاز با بهره گیری از ستم وارد بر یهودیان در برخی کشورهای اروپای خاوری، خود را به عنوان یک جریان سیاسی سازمان یافته به منظور ارائه راه حل جدید و فراگیر تمامی یهودیان جهان، مطرح ساخت. در سال 1892، "لئوپنسکر" یکی از نخستنی رهبران صهیونیسم در کتابش به نام "رهایی خود" نوشت:

"جهان یهودیان را تحقیر می کند زیرا ملتی را تشکیل نمی دهند. تنها راه گشایش این مسأله، همانا ایجاد یک ملیت یهودی است که مردم در میهن ویژه خویش زندگی کنند".

بدین ترتیب جنبش صهیونیسم به عنوان یک جنبش سیاسی که هدف آن تبدیل یهود از یک دین به یک ملیت است، پا به عرصه وجود گذاشت. ملیتیکه در یک دولت متبلور شده و تمامی یهودیان جهان را در یک میهن قومی خاص، گردهم می آورد.

2 ـ این دیدگاه تا پایانهای سده نوزدهم به کلی برای یهودیان جهان بیگانه بود. به طوری که اغلب یهودیان، یهودیگری را دینی آسمانی و نه یک پیوند سیاسی، می شناختند و معتقد بودند که راه گشایش مسأله یهود، آمیختن یهودیان به عنوان شهروند در جامعه هایی است که در آن زندگی می کنند. لذا آن فراخوانی مقبولیت نیافت بلکه به عکس با مخالفت یهودیان جهان روبه رو گردید، آنان، این فراخوانی را به عنوان بازتاب نامتعادلی در برابر ستم وارد بر یهودیان در برخی کشورهای اروپای خاوری و همچون تخیلی در حاشیه اراده گرایی عصر ملیتها می دانستند.

صهیونیسم تا این زمان محدود به کتابهای پراکنده و گروههای اندک و کم اثر، باقی ماند تا اینکه تئودورهرتزل توانست نخستین گامهای عملی را در این زمینه در پایانهای سده نوزدهم بردارد. هرتزل در سال 1895 کتاب "دولت یهود" را منتشر ساخت و دو سال بعد توانست نخستین کنگره جهانی صهیونیسم را در شهر بال سوئیس برگزار کند.

3 ـ این کنگره، نقطه تحول مهمی در تاریخ جنبش صهیونیسم بود نخستین موفقیت علمی صهیونیسم در میان برخی محفلهای یهودی جهان تحقق یافت و اهداف مستقیم سیاسی آن را مشخص ساخت و تأکید کرد که "هدف صهیونیسم آن است که برای مردم یهود میهنی در فلسطین ایجاد کند و قانونی عام از آن حمایت نماید".

این کنگره، برنامه عمومی استعمار صهیونیستی را تدوین کرد که از سه بخش عمده تشکیل می شد: سازمان دهی جنبش صهیونیستی جهانی، برنامه ریزی برای استعمار صهیونیستی در فلسطین و سرمایه گذاری و نظارت بر آن، و اجرای تماسها و گفت وگوهای سیاسی برای تأمین پشتیبانی سیاسیجهانی به منظور تحقق این هدفها. بدین سان، نخستین خطوط عجیب ترین و بدترین عمل اشغالگری استعماری در تاریخ نوین توسط کسانی که اصلاً فلسطین را ندیده و بدان پا نگذاشته بودند، در اروپا تدوین گردید!

4 ـ جنبش صهیونیستی، روند سیاسی درازی را به دنبال قدرتی بزرگ که تأیید کننده اندیشه میهن قومی یهود باشد، آغاز کرد.

این جنبش، نخست به امپراتوری عثمانی روی آورد و در برابر اجازه مهاجرت و بنیادگذاری مستعمره ها در فلسطین، مبالغ فراوانی را پیشنهاد کرد، سپس به آلمان نظر افکند و ایجاد یک شرکت بهره برداری از زمین در فلسطین را زیر حمایت امپراتوری آلمان، مطرح ساخت. و سرانجام رو به سوی انگلیس آورد و برپایی یک دولت یهودی در صحرای سینا را به عنوان نقطه جهش بعدی به سوی فلسطین، ارائه نمود. اما تمامی این تلاشها یکی پس از دیگری با شکست روبه رو گردید.

اما جنبش صهیونیسم که مصالح و مقاصد استعمار انگلیس را می شناخت با نزدیک شدن جنگ جهانی اول درک کرد که استعمار بریتانیا تنها نیروی آماده ای است که می تواند تکیه گاه فعال رؤیای صهیونیستها باشد. و بدین سان از تلاشهای نومیدانه خود نزد امپراتوری عثمانی و آلمان به طورکلی دست برداشت و به انگلیس رو آورد و پیوسته به آن کشور تأکید می کرد که یهودیان در فلسطین بخش جدایی ناپذیر امپراتوری انگلیس خواهند بود.

در سال 1914 یعنی سه سال پیش از صدور اعلامیه بالفور توسط انگلیس، وایزمن خطاب به رئیس هیأت تحریریه روزنامه "منچسترگاردین" چنین نوشت:

"اکنون می توان گفت که اگر فلسطین در دایره نفوذ انگلیس قرار گیرد و اگر انگلیس پس از آن انتقالیهودیان را تشویق کند پس از سی سال آینده، یک میلیون یهودی یا بیشتر در آن کشور خواهیم داشت که پاسدار کوشای آبراه سوئز خواهند بود".

ب ـ گرایشهای تجاوزکارانه و نژادپرستانه:

صهیونیسم، این نیروی استعماری منحصر به فرد، از همان آغاز پیدایش فکری و عملی خویش، دارای گرایشی تجاوزکارانه، نژادپرستانه و والاگرایانه آشکاری بود که در طول مراحل عمل خویش با آن همراه بوده و بعدها به بهترین شکل در دولت صهیونیستی اسرائیل نمایانده شد.

1 ـ صهیونیسم از همان هنگام پیدایش خود با هدف اشغال کامل فلسطین و بیرون راندن ملت فلسطین از سرزمین خود برپا گردید. این جنبش به منظور ایجاد مکانی برای یهودیان که در آن به آسودگی زندگی کنند، و حتی به منظور ایجاد یک تجمع یهودی در فلسطین و نیز به قصد برپایی دولتی یهودی در بخشی از سرزمین فلسطین ایجاد نگردید. بلکه هدفی کاملاً استعماری داشت. لذا به رغم اینکه در آغاز، برخی آن را تنها به عنوان پاسخی به خیزش ستمگری بر یهود، به شمار آوردند، دیری نپایید که به "توضیح این اشتباه" پرداخت و تأکید کرد که هدف از جنبش کوچ نشینی و استعمار صهیونیستی، تبدیل فلسطین به یک میهن قومی یهودی است که اهداف سیاسی خود را در دولت واحد یهودی باز می یابد.

تصمیم مبنی بر اشغال فلسطین و برپایی اسرائیل را در نخستین کتابهای رهبران صهیونیسم و در نخستین بیانیه کنگره صهیونیستها و در رد هرگونه پیشنهاد مربوط به اسکان یهودیان در غیر از فلسطین، می یابیم. این امر بهترین تبلور خویش را در سخنان "وایزمن" در کنگره صلح جهانی در سال 1919 در پاریس باز می یابد هنگامی که تأکید کرد که دیدگاهصهیونیسم به فلسطین آن است "که یهودی باشد به همان اندازه که انگلستان، انگلیسی است".

2 ـ صهیونیسم، فلسفه نژادپرستانه آشکاری را با خود به همراه داشت بلکه به حکم سرشت پیدایش خویش، نژادپرستی را اساس اندیشگی بنیادی خویش قرار داد. صهیونیسم در میان اکثریت یهودیان جهان که یهودیگری را دینی آسمانی و معنوی و نه یک پیوند سیاسی قومی به شمار می آوردند، سر برآورد و اندیشه میهن قومی یهود را مطرح ساخت.

در نبودن اصول یگانگی زبانی، تاریخی و جغرافیایی یهود به عنوان یک ملت، به منظور توجیه اندیشه میهن قومی یهود و رویارویی با فراخوانی به آمیختگی همچون یک دین، لازم بود اندیشه یهودیگری به عنوان یک نژاد مطرح گردد و در برابر فراخوانی به آمیختگی، شعار صف بندی نژادی، ارائه شود.

"موسی هس" در کتاب "رم و قدس" خویش در سال 1862 بیان کرده بود، "یهودیان از وجود خویش حفاظت کردند زیرا توانستند، غریزه نژادی خود را حفظ کنند". "لئوپنسکر" نیز در کتاب "خودمختاری" خویش در سال 1892 می نویسد، "اصل مشترک و پاکی" یهودیان را به هم پیوند می دهد. تئودور هرتزل هم در کتاب خود به نام "دولت یهود" در سال 1895 می نویسد، "دلیل بقای یهودیان به صورت یک ملت یگانه و نژادی متمایز، به قوانین ازدواج بازمی گردد که بیش از آنچه به آمیختگی نژادی یاری رساند این امر را مانع می گشت".

فراخوانی به آمیختگی یهودیان جهان در جامعه هایی که در آن زندگی می کردند، دشمن شماره یک صهیونیسم و نیز دشمن نخست "سامی ستیزی" بود. بدین سبب، نژادپرستی، در نبودن یگانگی طبیعی ملی، نه تنها گوهر فلسفه صهیونیسم بلکه ابزار وجودی آن نیز هست. شگفتی تاریخیتأمل انگیز آن که، این گونه همسازی عجیب را میان مفهوم نژادپرستانه صهیونیسم و مفهوم نژادپرستانه نازیسم می یابیم. این یک همانندی اندیشه است که منجر به کاربرد همان شیوه های عملی گشت که در ستمگری نژادگرایانه صهیونیستها در پیش از برپایی اسرائیل و پس از آن، نمایانده شد.

3 ـ صهیونیسم از همان آغاز پیدایش، گرایش والاگرایانه و برتری جویانه را با خود به همراه داشت. گرایشی که پیوسته در طول تاریخ، زاده طبیعی فلسفه نژادگرایی بوده است. رد آمیختگی یهودیان با جامعه های دیگر تنها نتیجه احساسات ملتی غیر واقعی نبوده بلکه آن گرایش والاگرایانه و برتری جویانه نیز بوده است. صهیونیسم، یهودیگری را به منظور تأکید و استوار ساختن گرایش یاد شده به کار گرفت و اندیشه "ملت برگزیده" را معنای جدیدی بخشید.

آهاد هاعام در سخن خویش پیرامون صف بندی نژادی یهودیان این اندیشه را بیان داشته و گفته است: "ملت اسرائیل همچون یک ملت برتر ـ که نسخه نوین ملت برگزیده است ـ می تواند بدین سان بدل به یک نظام واقعی گردد". بدین لحاظ "ملت یهود به دنبال مکان ثابتی برای زندگی است تا بار دیگر فرصت یابد که هوشمندی ویژه خویش را رشد دهد و رسالت خود را به عنوان یک ملت برتر به انجام رساند".

ج ـ واکنش محافل جهانی و یهودی نسبت به آن:

1 ـ جنبش صهیونیسم از هنگام سازمان دهی سیاسی و منظم خویش در کنگره بال تا برپایی جنگ جهانی اول نتوانست در هیچ عرصه ای از برنامه های تدوین یافته استعماری آن کنگره، موقعیتی کسب کند.

اکثریت قریب به اتفاق یهودیان همچنان با اینفراخوانی مخالفت می کردند و در اندیشه صف بندی نژادی، کوششی را می دید که "سامی ستیزان" خواهان کشاندن آنان بدانجا بودند. جنبش مهاجرت و بنیادگذاری مستعمره ها در فلسطین با کندی بسیار پیش می رفت و شمار یهودیان در فلسطین تا جنگ جهانی نخست از 1% یهودیان جهان تجاوز نمی کرد. همچنین صهیونیسم موفق به دستیابی به تأیید هیچ یک از کشورهای بزرگ درباره اندیشه میهن قومی یهود نگردید. به نظر می رسید که صهیونیسم در بن بست قرار گرفته و به سوی جمود و نابودی پیش می رود.

2 ـ در این مرحله، جنگ جهانی اول درگرفت که مشخص بود، واپسین ضربه را به امپراتوری پوسیده عثمانی وارد خواهد ساخت. انگلیس تشخیص داد که فرصت برای اجرای نقشه های کهن استعماریش، مناسب است، بدین سان دست خود را به سوی صهیونیسم دراز کرد تا فلسفه و جنبش آن را نجات بخشد و به کمک همدیگر، بخشهای توطئه بزرگ را آغاز کنند. و بدین ترتیب مسأله فلسطین در عرصه بین المللی مطرح گردید.

د ـ تدارک جنایت:

در سال 1917، سپاهیان انگلیسی به کمک نیروهای عربی که در کنار انگلیس و بر ضد عثمانی قرار گرفته بودند، وارد فلسطین شدند. این امر پس از تعهد انگلیس به بخشیدن استقلال و یگانگی کشورهای عرب صورت گرفت. اما همین که اشغالگران انگلیسی بر سرزمین فلسطین گام نهادند، وعده های پیشین خود را از یاد برده و بلافاصله راه اشغالگری صهیونیستی فلسطین آماده ساختند.

1 ـ نخستین گام استعمار انگلیس در این راه، اعلامیه مشهور بالفور بود که انگلیس در نوامبر 1917 صادر کرده و حق یهودیان را در برپایی میهن قومیخویش در فلسطین، به رسمیت شناخت. آن اعلامیه که به بیان نویسنده یهودی، آرترکستلر "ملتی به ملت دیگر نوید سرزمینی را داده که ملت دیگری مالک آن است"، نخستین سند سیاسی بود که صهیونیسم به منظور تأیید اهداف خویش بدان دست یافت. با صدور اعلامیه بالفور، فلسطین برای حفظ عربیت و آزادی خویش وارد نخستین مرحله های نبرد تلخ و طولانی خود شد. نمونه ای از دیدگاههای انگلیس درباره سلطه بر فلسطین را می توان از نامه سرهنگ "مایزساگن" به لویدجرج نخست وزیر انگلیس در سال 1919، دریافت. وی در آن نامه می نویسد: "ما با خردمندی فراوان پیش می رویم و هدفمان، اجازه دادن به یهودیان برای بنیادگذاری میهن قومی در فلسطین است.

ما عربها را از چیرگی استعمار ترکها آزاد کردیم و نمی توانیم تا ابد در مصر بمانیم... انگلیس اکنون بر خاورمیانه مسلط است. ما در یک زمان نمی توانیم هم دوست عربها و هم دوست یهودیان باشیم. من پیشنهاد می کنم تا دوستی انگلیس تنها به یهودیان تعلق گیرد به اعتبار آن که ملتی است که در آینده دوست صادق و هواخواه ما خواهد بود".

2 ـ بدین سان، گام دوم در "برنامه یهودی سازی judaization" و پس از اعلامیه بالفور، قرار دادن فلسطین زیر سرپرستی (قیمومیت) انگلیس بود. در سال 1922 جامعه ملل، سند قیمومیت را تصویب کرد که در برگیرنده نقشه عملی ایجاد رژیم صهیونیستی در منطقه بود و نیز ماده دوم این سند گویای آن است که "بر دولت سرپرست ـ انگلیس ـ است که اوضاع سیاسی، اداری و اقتصادی را آماده سازد تا بنیادگذاری میهن قومی یهود در فلسطین را تضمین کند". در سایه حکومت نظامی انگلیس که امضای جامعه ملل را نیز درپای داشت، روند ایجاد "اسرائیل" همساز با آن نقشه فراگیر و بررسی شده،پیش رفت."

ناگزیر نخست باید درصد کافی از ساکنان یهود موجود باشند تا اندیشه نظری میهن قومی یهود و برپایی عملی دولت صهیونیستی، توجیه پذیر باشد. و بدین سان، استعمار انگلیس، دروازه های فلسطین را به روی مهاجرت یهودیان بیگانه گشود و مهاجرتهای غیر رسمی را از حمایت خود برخوردار ساخت.

در حالی که شمار مهاجران یهود در طول 35 سال پیش از اشغال انگلیس از 25 هزار یهودی فزون تر نبود، تنها در نخستین چهار سال اشغال، بیش از 26 هزار یهودی وارد فلسطین شدند. این شمار ده سال پس از اشغال انگلیس به 100 هزار تن و 17 سال بعد به 250 هزار تن رسید. استعمار انگلیس در حالی وارد فلسطین شد که تنها 56 هزار یهودی در آن سرزمین به سر می بردند اما پس از ترک فلسطین، 700 هزار یهودی را پشت سر خود گذاشت. یعنی شمار یهودیان در خلال اشغال انگلیسیان و به برکت وجود آنان دوازده برابر گردید.

3ـ پس از تدارک ساکنان یهودی ناگزیر باید زمینی برای آنان تهیه کرد. هنگامی که سیاست تطمیع مالی صهیونیستها به نتیجه ای نرسید، استعمار انگلیس گام پیش نهاد تا سیاست فراگیر تهدیدسازی و فشار و تدوین قوانین کشاورزی تبعیض آمیز و وضع مالیاتهای سنگین بر دوش مالکان عرب به منظور وادار ساختن آنان به فروش زمین به یهودیان را انجام دهد. سپس بخشهای کاملی از زمینها را به یهودیان بخشید. به رغم این امر، نرخ مالکیت یهودیان افزایش نیافت مگر به میزان 5/3% به طوری که در سال 1948 یهودیان تنها 6% از مجموع زمینهای فلسطین را مالک بودند. اما مساحت این اندازه زمین از نظر اصولی برای برپایی مستعمره های صهیونیستها و جذب مهاجران یهود، بسنده بود.

4ـ ناگزیر یک مدیریت صهیونیستی برایسازمان دهی ساکنان آن زمینها می بایستی ایجاد شود تا در آینده هسته حکومت یک کشور صهیونیستی باشد. بدین ترتیب استعمار انگلیس بررسی هرگونه حاکمیت میهنی یا حتی مشروطه را نپذیرفت زیرا این امر، همان گونه که چرچیل گفته بود با وعده داده شده به یهودیان درباره برپایی میهن قومی یهود در فلسطین، متناقض بود.

اما وی در همان حال، آژانس یهود را به رسمیت شناخته و یهودیان را به شکل گسترده ای در مدیریت کشور شریک گرداند به طوری که سازمانهای صهیونیستی در فلسطین "دولتی در دولت" شدند.

5ـ سرانجام ناگزیر باید یک نیروی نظامی سازمان یافته ایجاد شود تا این وجود صهیونیسم رو به رشد را از یک سو حمایت کند و از سوی دیگر برای برپایی یک کشور صهیونیستی در آینده، نبرد کند.

بدین ترتیب استعمار انگلیس به آژانس یهود اجازه داد تا سازمان نظامی هاگاناه و دیگر سازمانهای تروریستی صهیونیستی منشعب از آن ـ آرگون و اشترن ـ را ایجاد کند، استعمار انگلیس بر بنیادی استراتژیک، جنگ افزار در اختیار مستعمره های یهودی قرار داد و در آموزش نظامی یهودیان شرکت جست. همه این امور هنگامی رخ دادند که زندان ابد و اعدام نصیب عربهایی می شد که دارای جنگ افزار بودند.

ه ـ پایداری علت فلسطین در برابر تروریسم صهیونیستی:

1 ـ ملت فلسطین در برابر خطری که در نتیجه این نقشه انگلیسی، صهیونیستی و استعماری، کشورشان را تهدید می کرد، ساکت ننشستند. آنان در طی سی سال، مبارزه مردمی قهرمانانه ای بر ضد انگلیس، بزرگترین نیروی استعماری جهان و صهیونیسم جهانی و دنباله های سیاسی وانحصارهای عظیم مالی آنها، به انجام رساندند.

از هنگام صدور اعلامیه بالفور و پس از آن صدور سند قیمومیت و تا سال 1948، مبارزات فلسطینیان ـ مسلحانه و مسالمت آمیز ـ ادامه یافت. از رویدادهای پایداری سال 1920 تا 1923 گرفته تا قیام عظیم انقلابی سال 1936 تا انقلاب فراگیر سال 1937.

ملت فلسطین این سختیها را به منظور دفاع از سرزمین فلسطین و در تأکید بر رد قاطع میهن قومی یهود، متحمل شده اند.

2 ـ در برابر پایداری سرسختانه فلسطینیان که در سال 1938 به اوج خود رسیده بود و نیز در نتیجه وزش طوفان جنگ جهانی دوم، انگلیس تظاهر به کرنش نمود و در سال 1939 کتاب سفیدی منتشر ساخت که طبق آن طرح تقسیم اجحاف آمیزی را که کمیسیون سلطنتی بیل پیشنهاد کرده بود، باطل ساخت. انگلیس اعلام کرد که پایبندش به اندیشه میهن قومی یهود به پایان رسیده و مهاجرت یهودیان پس از ورود 75 هزار یهودی، در خلال پنج سال، متوقف خواهد شد و انگلیس با گذشت ده سال به قیمومیت خود بر فلسطین پایان خواهد داد. انگلیس به طور تلویحی موافقت خود را با برپایی کشوری با اکثریت دو سوم عربها، اعلام نمود.

3 ـ یهودیان کتاب سفید را رد کرده و اعلام کردند که مهاجرت باید ادامه یابد و میهن قومی یهود، برپایی دولت یهود را ایجاب می کند. صهیونیسم در خارج و در سطح جهانی به عملیات فشار گسترده ای دست یازید، همچنانکه در داخل نیز، اقدامات تروریستی مسلحانه ای هم بر ضد انگلیس و هم بر ضد عربها، به راه انداخت. از سال 1944 اقدامات تروریستی مسلحانه صهیونیستها به سطح نوینی از خشونت رسید. برخی اداره های دولتی انگلیس منفجر شد و برخی از سربازان انگلیسی خفهگردیدند. پلها و ساختمانها ویران گردید و لرد موین، وزیر مختار انگلیس در خاورمیانه به قتل رسید در حالی که عربها به انتظار تعهد انگلیس به وعده هایش که در سال 1939 داده بود دست روی دست گذاشتند.

و ـ انجام جنایت:

1 ـ انگلیس در سال 1947 اعلام کرد که از فلسطین بیرون خواهد رفت و بیش از این قادر به کنترل بر وضع بحرانی نیست و مسأله را به سازمان ملل متحد ارجاع نمود. در 29 نوامبر 1947، اغلب کشورهای سازمان ملل متحد بیانیه تقسیم فلسطین را به تصویب رساندند. این بیانیه:

1) به دولت یهودی پیشنهادی، 47/56% از مساحت فلسطین را بخشید در صورتی که یهودیان یک سوم ساکنان فلسطین را تشکیل داده و تنها مالک 6% از زمینهای فلسطین بودند.

2) یهودیان فقط، نیمی از ساکنان کشور یهودی پیشنهادی را تشکیل می دادند و مالک 38/9% از زمینهای آن بودند.

3) همچنین این بیانیه که اشغال فلسطین را استوار کرده و اسرائیل را در قلب میهن عربی در مرکز پیوندگاه آسیا و آفریقا ـ کاشت، به رغم اراده ملت فلسطین که مالک اصلی این سرزمین است، و نیز به رغم اراده تمامی ملت عرب، به تصویب رسید. تنها یک دولت آسیایی یعنی فیلیپین و یک دولت آفریقایی یعنی لیبریا و نیز اتحادیه آفریقای جنوبی! با آن موافقت کردند.

2ـ با صدور بیانیه تقسیم فلسطین، تدارک بخش پایانی جنایت، آغاز گردید. این نقشه طبق توافق کامل میان انگلیس و صهیونیستها تدوین گردید و استوارانه در شش ماهه میان نوامبر 1947 و 15 مه 1948 به اجرا درآمد. این نقشه خلاصه می شد به:اینکه انگلیس به تدریج از منطقه های یهودی عقب نشینی کند تا دست یهودیان را در تدارک جنگ افزار و نیروی انسانی و آزادی تحرک، باز نگه دارد لیکن در منطقه های عربی باقی بماند تا تحرک عربها را فلج سازد، به طوری که یهودیان پیش از بیرون رفتن انگلیس در 15 مه 1948 و با نگهبانی نیروهای انگلیسی، بر بیشترین مقدار از زمینهای فلسطین چیره شوند.

این نقشه به اجرا درآمد و ابزار عمده آن تروریسم مسلحانه بود که صهیونیستها در این زمینه از ابزارهای ستمگری نازیان در جنگ جهانی دوم علیه یهودیان نیز فراتر رفتند. بدین سان فلسطین شاهد رشته ای از کشتارها شد که به قصد وادار ساختن عربهای فلسطین به گریختن به کشورهای عربی همسایه، انجام می گرفت.

در 15 مه 1948 انگلیس از فلسطین بیرون رفت و برپایی اسرائیل اعلام گردید. آمریکا دقایقی چند پس از اعلام برپایی دولت اسرائیل آن را به رسمیت شناخت. افسران انگلیسی فرماندهی بخشی از نیروهای عربی را که به یاری عربهای فلسطین شتافته بودند، به عهده داشتند بدین سبب مانع تحرک آنها شدند. از سوی دیگر فشار سیاسی کشورهای بزرگ بخش دیگر این نیروها را از کار انداخت.

در مه 1949 اسرائیل به عنوان عضو سازمان ملل متحد پذیرفته شد و پرده توطئه استعمار جهانی علیه این جنایت کشیده شد. مسأله فلسطین مرحله نوینی از پیکار تلخ بار خود را آغاز کرد.

ز ـ دنباله های جنایت ـ تراژدی:

1 ـ پناهندگان فلسطینی:

نتیجه مستقیم اشغال فلسطین و برپایی اسرائیل منجر به آن شد که ملت تاریخی فلسطین تقریبا به ملتی آواره و پناهنده، تبدیل شد. بیش از چهار میلیونفلسطینی از سال 1948 تاکنون در اردوگاهها زندگی فقرآلود و آکنده از بیماری را با میانگین روزانه هفت سانتیمتر برای هر فرد! می گذرانند.

آنان از یک زندگی شرافتمندانه، شرایط بهداشتی لازم و فرصتهای آموزشی کافی بی بهره هستند. آنان، فلسطین را از ورای مرزهای کشورهایی که در آنها گسترده هستند، می نگرند. اسرائیل به ریشه کنی این پناهندگان از سرزمینشان بسنده نکرده بلکه بر تمامی داراییها و اموال آنان که دو میلیارد لیره استرلینگ در آن زمان تخمین زده شد، چیره گردیده است.

سازمان ملل متحد از سال 1948 تاکنون ده ها بیانیه رسمی درباره حق بازگشت پناهندگان فلسطینی به کشورهایش صادر کرده است اما اسرائیل این بیانیه ها را نپذیرفته و همچنان و در هر مناسبتی بر این عدم پذیرش اصرار می ورزد.

2 ـ زندگی در سایه سرکوب:

اقلیت عرب باقیمانده عربهای فلسطین در زیر حاکمیت غاصبانه صهیونیستها، زندگی آکنده از ستم نژادی همیشگی را می گذرانند. بیش از یک میلیون فلسطینی از سال 1948 تاکنون در منطقه هایی زندگی می کنند که زیر حکومت نظامی است. آنان اجازه نقل و انتقال ندارند مگر با یک اجازه ویژه نظامی و شهروند درجه سوم اسرائیلی به شمار می روند. فلسطینیان اسرائیل از فرصتهای آموزشی کافی برخوردار نیستند و از تشکیل هرگونه حزب یا سازمان سیاسی ممنوع هستند. (نک: نژادپرستی صهیونیسم) دستمزدهایشان از یهودیان کمتر است و فرصتهای کار برای آنان بسیار محدود است. این در حالی است که اسرائیل در برابر چشمانشان سرزمینشان را اشغال کرده و به ژرفای تراژدی و عمق جنایت می افزاید.

ح ـ اسرائیل امروز:

جنایت برپایی اسرائیل تنها محدود نمی شود به اینکه آن رژیم، رژیمی غاصب است. اسرائیل، همانا دولت صهیونیسم جهانی و ادامه آن است. اسرائیل، نمونه متبلور و زنده تمامی میراث نژادپرستی و سلطه گری و تجاوز و توسعه طلبی و نیز نمونه پیوند کامل تاریخی با استعمار است. بدین سبب، اسرائیل خطر بالنده و متحرکی را تشکیل می دهد که از فلسطین گذشته و تمامی جهان اسلام و نیز همه جنبشهای آزادی بخش در کشورهای آفریقایی و آسیایی را تهدید می کند.

1 ـ اسرائیل، خطری است تجاوزکارانه و همیشگی.

1) اسرائیل، امروزه تمامی خاک فلسطین و بخشهایی از سرزمینهای لبنان و سوریه را در اختیار دارد و بدین ترتیب قطعنامه های سازمان ملل متحد در سال 1947 را ـ به رغم تمامی اجحافی که در این قطعنامه ها در حق ملی مردم عرب روا داشته شده ـ به شکل خطرناکی نقض کرده است. اسرائیل از همان هنگام با برپایی خویش تاکنون به رغم تمامی اندیشه های همگانی جهان، از پذیرفتن این قطعنامه ها، سرباززده است.

"قطعنامه های سازمان ملل متحد دیگر مرده اند و بار دیگر زنده نخواهند شد" "تمامی آنچه را که گرفته ایم نگه خواهیم داشت" ـ بن گورین).

2) رفتار اسرائیل از هنگام برپایی آن تاکنون آکنده از تجاوزکاریهای پیوسته است. شمار تجاوزگریهای اسرائیل علیه کشورهای عربی همسایه از سال 1949 تا 1962 به (21240) و از 1962 تا 2008 به هزاران تجاوز رسیده است.

اسرائیل، افزون بر محکومیت از سویکمیسیونهای آتش بس معمولی، دهها بار از سوی شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز محکوم شده است در حالی که در برابر آن هیچ کشور عربی محکوم نشده است.

3) این خطر تجاوزکارانه به طور آشکاری در گرایش توسعه طلبانه صهیونیستها نمایانده می شود که بیانگر آن شعار زیر است: "سرزمینت ای اسرائیل از نیل تا فرات است" به نظر رهبران اسرائیل و رهبران جنبش صهیونیسم جهانی، اسرائیل اکنون در برگیرنده بخشی از میهن قومی یهود است و رسالت صهیونیسم کامل نمی شود مگر با رسیدن اسرائیل به آن "مرزهای تاریخی".

("این رفتار واقعی اسرائیل نیست. بر شماست که بی وقفه نبرد کنید تا با اشغال یا از راه دیپلماتیک، امپراتوری اسرائیل را برپا سازید که در برگیرنده منطقه از نیل تا فرات خواهد بود" ـ از سخنان بن گورین در دانشگاه عبری).

4) نقشه اسرائیل که هدف آن گردآوری پنج میلیون یهودی در این چنین مساحت اندک و با منابع نسبتا محدود است، هیچ روزنه ای ندارد مگر: توسعه طلبی.

2 ـ اسرائیل یک جایگاه استعماری است:

اسرائیل، یک جایگاه استعماری عظیمی است که استعمار در قلب سرزمینهای عربی و در مرکز پیوندگاه دو قاره آسیا و آفریقا کاشته است. تاریخ دراز پیوند با استعمار انگلیس و سپس با استعمار آنگلو ـ آمریکایی و فزون بر آن، سرشت شرایط سیاسی، اقتصادی و جغرافیایی محیط بر اسرائیل آن را به بخش جدایی ناپذیری از مصالح این استعمار و حرکت عمومی آن ساخته است. تمامی این شرایط، پیوند مصلحت آمیز میان صهیونیسم و استعمار را به نوعی از آمیختگی سرنوشت ساز تبدیل کرده است.

تاریخ اسرائیل این واقعیت سرسخت را برای کشورهای عربی و آفریقایی ـ آسیایی اثبات کرده است. به هنگامی که اسرائیل برای چندین بار در کنار اقلیت نژادپرست آفریقای جنوبی بر ضد کشورهای آفریقایی ـ آسیایی قرار گرفت، و هنگامی که اسرائیل همراه با استعمارگران فرانسه علیه انقلاب الجزایر موضع گرفت و زمانی که جنگ افزار در اختیار پرتقال گذاشت تا بر ضد انقلابیون میهن پرست در آنگولا به کار گیرد و هنگامی که در کنار انگلیس و فرانسه، جنگ استعماری آشکار خود را در سال 1956 بر ضد مصر به راه انداخت و با آغاز قرن بیست و یکم آمریکا را برای اشغال افغانستان و عراق سلطه بر خلیج فارس به شدت تحریک کرد و در کنار آن ایستاد، این واقعیت به اثبات رسید.

این آمیختگی سرنوشت ساز میان صهیونیسم و استعمار به نوبه خود شکلهای نوین پیشرفته ای به خود می گیرد که با منطق دوران رهایی ملی و آگاهی مردم جهان سوم، همساز است.

استعمار نوین که جامه نظامی کهن خود را به کناری نهاده است امروزه در رژیم صهیونیستی، ابزار ایده آلی را می بیند که می تواند در برنامه های جدید آن، نقش سرنیزه را ایفا کند و یکی از پلهای عمده اش برای عبور دوباره به آفریقا و آسیا به ویژه خلیج فارس، باشد.

مآخذ:

  1. الهی، حسین: مسأله فلسطین، انتشارات عطایی، تهران، 1348.
  2. گارودی، روژه: ماجرای اسرائیل و صهیونیسم سیاسی، ترجمه منوچهر بیات مختاری، انتشارات آستان قدس رضوی، 1364.
  3. لویی، حبیب: تاریخ یهود، کتابفروشی یهودا بروخیم، چاپ اول، 1339.
  4. یوسفیه، ولی الله: جنایات صهیونیسم در فلسطین، مؤسسه انتشارات عطایی، تهران، 1357.
  5. شاهاک، یسراییل: نژادپرستی دولت اسرائیل، امان الله ترجمان، انتشارات توس، 1357.
  6. کیالی، عبدالوهاب: موسوعه السیاسة، "الدولة الصهیونیة"، مؤسسة العربیة للدراسات و النشر، المجلد الثانی، 1991.
  7. المسیری، عبدالوهاب: موسوعة المفاهیم و المصطلحات الصهیونیة، قاهره 1975.
  8. غزاوی، عمر: الصهیونیة و الاقلیة القومیة العربیة فی اسرائیل، عکا 1979.
  9. حریز، عبدالناصر: النظام السیاسی الارهابی الاسرائیلی، مکتبة مدبولی، بیروت 1979.
  10. الموسوعة الفلسطینیة: "بریطانیا"، المجلد الاول، 1984.